تبليغاتX
فتوبلاگ برداشتهایی از زندگیم
انچه که من ودوربینم میبینیم
این مغز من انگار قصد نداره یه ده دقیقه از دوران بایسته تا من متوجه شم اطرافم چه خبره و من دارم چیکار میکنم.

موندم بین ارشد و سربازی وکار و...

هر روز یکیش میشه واسم مهم و هی فرصتا پشت هم رد میشن ومن هنوز تو ایستگاه زندگی این پا اون پا میکنم سوار کدوم قطار شم.

مننمیدونم چرابهمه چیز وهمه کس میتونم کمک کنم بجزخودم.

کی اینسرگیجه وامیسته خدا میدونه.

اما اینه مطمئنم که بالاخره وامیستونمش ... کی؟.........همین روزا با کمک این زمستون ارومترین وبی ادعاترین فصل سال.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 2:19  توسط محمد  | 

استاد مظفري ميگه :   ميدونين فيلم بي نظمي رانندگي ايرانيا رو با صداي خنده ميكس كردن رو سايت يوتيوب گذاشتن .

كل كلاس ميخندن ، خودشم ميخنده

استاد مظفري ميگه : ميدونين بر اساس چه ويژگيهاي يه پيمانكار تو مناقصه ها برنده ميشه؟

يكي ميگه امتياز شركت ، يكي ميگه قيمت كمتر تومناقصه ، يكي ميگه امكانات وسوابق و يه دانشجوي 50 ساله با سابقه ميگه روابط .

كل كلاس ميخندن ،استاد هم ميخنده.

استاد ميگه ميدونين  ما ايرانيا انقدر ادماي عاطفي هستيم كه پارتي بازي رو براي دوستانمون يه امر بديهي ميدونيم و اگه دست رد به سينه يه دوست بزنيم عوض اينكه به خاطر درستكاريمون خوشحال باشيم افسرده ميشيم.

كل كلاس ميخنده ،استاد هم ميخنده.

ومن نميدونم كل كلاس به چي ميخندن و استاد به چي؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 10:21  توسط محمد  | 

يكشنبه شب وقتي ازكلاس اومدم بيرون بارون ميومد اسمون عقده اي كه از ارديبهشت ماه تا حالا تو دلش جمع كرده بود خالي مي كردرو سرشوره بسته زمين.

دم در پاسا‍ژ واستادم به هر اژانسي كه زنگ زدم ماشين نميفرستاد اخه كف خيابون 30 سانت اب بود و كنار جوبا نيم متر اب بالا اومده بود و با شدت خودشو به پايين دست سر ميداد، خلاصه هر چيم كه واستادم بارون بند بياد بدتر شد كه بهتر نشد تصميم گرفتم بزنم به دل بارون و سررسيدم روگرفتم رو سرم و موبايلو چپوندم ته جيب از زير سقف پاساژ اومدم بيرون ، تازه وقتي اومدم بيرون شدت واقعي بارون رو فهميدم اخه قبل از اين كه تصميم بگيرم برگردم خيس شده بودم دلو زدم به دريا و تصميم گرفتم برم لب خيابون واسم شايد تاكسي گير بياد، از پياده رو رد شدم و از لب جوب پريدم اونور كه تا زانو رفتم تو اب لجني كه بارون از كف اسفالت و جوباي دم كرده اورده بود  يه لحظه ياد رمان كوري افتادم. خودمو گذاشتم جاي زن دكتر(!!) و اطرافم رو پر كورايي ديدم كه مبتلا به مرض كوري سفيد تو خبابونا دارن ميدون وبه هم ميخورن و بدون اينكه از هم نارحت بشن به راهشون ادامه ميدن و من شاهد هجوم كثافت كورا كف اسفالتم و از طرف ديگه خوشحال از شسته شدن از نكبت تيمارستاني كه اتيش گرفته بود .

ديگه دوست نداشتم برگردم زير سقف ،دوست داشتم تو خيابون راه برم و لذتي كه موقع خوندن كتاب تصور كرده بودم واقعا بچشم ،لحظه پاك شدن از كثافتي كه ناشي از ناتواني خودمونه،لذت تن شستن توي تراس خونه بدو اينكه كسي بتونه ببينتت.

اما مجبور بودم سوار تاكسي كه جلوتر واستاده بود بشم و اين موبايل لعنتي رو از خطر سوختن نجات بدم، احساس خيلي عجيبي بود ، كاش فيلم اين رمان رو ساخته بودن.

اگه يه موقعي خواستين يه كتاب متفاوت رو بخونين رمان كوري شاهكارساراماگو كتاب خوبيه
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 3:57  توسط محمد  | 

هفته قبل جالبترین وشاید خنده دارترین حادثه این ترم رخ داد.

سر کنفرانس قنات تو تالار دانشگاه بعد از این که یه دانشجوی بیچاره که چندترمه یه سمینار به استادا ارایه میده و نمره میگیره حرفاش تموم شد و ما با جمله صلوات بفرستینش از خواب یه ساعتمون بیدار شدیم استاد راهنماش رفت بالای سن ودر حالی که داشت دکمه همیشه باز یقش رو برای مدت زمان محدودی می بست   شروع کرد به زدن یه حرفایی که اون خواب یه ساعته رو تا ۴۸ ساعت تنها خوابمون نگه داشت(منظورم اینه که تا ۴۸ ساعت نخوابیدیم) .از خنده...

مهندس  ارش ... که همه دانشجوها  اونو به عنوان یه استاد معترض و استادی که به فرهنگ تملق امیز ایرانی گله داره و همیشه سر کلاساش ادعای فروتنی میکنه و از این کارای بقیه استادا انتقاد میکنه و در ضمن همیشه از بوی دهنش و عرق سگی که احتمالا یک ساعت قبل از نزول اجلال به کلاس تناول فرمودن ردیف اول کلاس خالیه و خیلی چیزای دیگه...

اره مهندس رفت رو سن و زل زد تو چشمای ما و شروع کرد به خطابه خوندن:

------------------

به نام خدا

سلام عرض میکنم خدمت اساتید(فقط یه استاد اونجا بود) محترم و مدعوین شرکت کننده بخصوص فرماندهین محترم سپاه(دو تا سپاهی که چون  سمینار از طریق بسیج دانشجویی بود اومده بودن)و بقیه(ما رو میگه).

ما با توجه به بیانات مقام معظم رهبری(!!!!!!) در رابطه با اهمیت گسترش علم و...........

همینطور سالروز ازاد سازی خرمشهر با سلاح ایمان(!!!!!) به دست جوانان غیور و بسیجی ایرانی......

و اینکه قنات  به عنوان یک دستاورد ارزشمند ایرانی.......که امروز ما به انرژی هسته ای(!!!!!) دست ......

و همینطور سال نو اوری و شکوفایی(!!!!!)......و در پایان تشکر میکنم از استادم اقای....(همون که ترم پیش خودش سر کلاس هیدرولوژی  بهش بدو بیرا گفته بود که چرا جزوشو بهش نداده..) و مجددا تشکر میکنم از استاد ...(برای بار دهم جای همه اساتیدی که نیومده بودن)....

----------

حالا مارو میگی نمیدونستیم خوابیم یا بیدار  بخندیم یا گریه کنیم همه هاج و واج مونده بودن

بعد از ظهر هم سر کلاس ابهای زیر زمینی جای درس دادن اومد از ما نظر خواهی کرد و در حالی که فکر میکرد تو سمیناری که اینهمه تبلیغشو سر کلاس کرده  الان همه اومده بودن متوجه شد فقط ۵ نفر اونجا بودن که همون ۵ نفر هم همونجا حالیش کردیم که چه گافی داده .

ایشون هم طبق معمول بادی در غبغب محترم انداخته وسر به تبختر بالا اورده و فرمودند باشه بچه ها ایشاللا سمینار بعدیم میدونم چیکار کنم (حتما سمینار بعدیش سینه زنی هم داره!!!!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:16  توسط محمد  | 

این دو تا عکس دیکه اولیش مال احسانه که میگه پشت خونشونه و دومیش مال خودم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:36  توسط محمد  |